خواب خواب خواب ، او غنوده است ، روي ماسه هاي گرم
زير نور تند آفتاب، از ميان پلك هاي نيمه باز ، خسته دل نگاه مي كند:
جويبار گيسوان خيس من ، روي سينه اش روان شده ، بوي بومي تنش ، در تنم وزان شده
خسته دل نگاه مي كنم : آسمان به روي صورتش خميده است ، دست او ميان ماسه هاي داغ
با شكسته دانه هايي از صدف ، يك خط سپيد بي نشان كشيده است
دوست دارمش ... ، مثل دانه اي كه نور را ، مثل مزرعي كه باد را ، مثل زورقي كه موج را
پا پرنده يي كه اوج را ، دوست دارمش...
از ميان پلك هاي نيمه باز ، خسته دل نگاه مي كنم :
كاش با همين سكوت و با همين صفا ، در ميان بازوان من ، زير سايبان گيسوان من
لحظه يي كه مي مكد ترا ، سرزمين تشنه ي تن جوان من
چو لطيف بارشي ، يا مه نوازشي ، كاش خاك مي شدي...
تا دگر تني، در هجوم روزهاي دور،از تن تو رنگ و بو نمي گرفت ،تا دگر زني
در نشيب سينه ات نمي غنود ، سوي خانه ات نمي غنود ، سوي خانه ايت نمي دويد
نغمه دل ترا نمي شنود
با چه مي توان عشق را به بند جاودان كشيد؟
با كدام بوسه ، با كدام لب؟
در كدام لحظه ، در كدام شب؟
با كدام بال مي توان از زوال روزها و سوزها گريخت!
با كدام اشك مي توان ، پرده بر نگه خيره زمان كشيد؟
با كدام دست مي توان ، عشق را به بند جاودان كشيد ؟
با كدام دست؟ ...
( فروغ فرخزاد )
+ نوشته شده توسط A-N-KH در سه شنبه سیزدهم اسفند 1387 و ساعت
2:53 بعد از ظهر |